تبليغاتX

من + تو = 0
اميد
می دانم :

دلت برای اینکه نبض شعری و آن لباس زیبا قامت دلپسند ترا بپوشاند تنگ شده است .

ولی کجا می توانی میزان ظلمت غم و اندوهی را که چون لباس سیاه تاریکی به قلب

من سایه می افکند دریابی ؟

      

از حسرت شمع رفت افتاده بر طرف چمن

یکجا صبا  یکجا خزان  یکجا گل و یکجا سمن

برقع ز عارض بر فکن تا عالمی شیدا شود

فوجی ز رو  بعضی ز مو  خلقی ز لب من  از دهن

چون در تکلم می شوی از حسرتت گم می کند

سوسن زبان  قمری فغان  بلبل نوا  طوطی سخن

اندر خرامش های قو از طرف بتان میفته

سرو از قد و آب از دوش رنگ از گل و حاجت را ز من

ببرید خیاط ازل دو جامه بر اندام ما

از بهر تو گلگون قبا از بهر من خونین کفن

هر گه که نشستی ز پا میگرددش برگرد سحر

شمع از زمین  ماه از سما  عقل از سر و روح از بدن

پرسید از آن خورشید دو وصفی صبوحی گفتمش

رخساره مه  زلفان سیه  چشمان غزال  ابرو ختن

        

ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود

                                                        آوارگی کوه  بیابانم  آرزوست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:40  توسط tookashakiba  | 

و کدامین جمعه پا در رکاب خواهد کرد

و تو می دانی که قیامت جمعه خواهد بود

و کدامین جمعه سفره دعای ندبه را جمع کرده

و در محضرش زانو خواهیم زد

                                                                         به امید آن روز . . .

   

باز دلم صحن و سرا گشته است

کفتر گنبد طلا گشته است

به شوق آن دلبر خوش رو روم

زیارت ضامن آهو روم

تیر دگر نمانده در ترکشم

به هر قدم پیاله ای سر کشم

مرا ببخش دائم الخرابم

پیاله چشم و اشک شد شرابم

امام من قبله ایران شده

قسمت من حج فقیران شده

ز آتش عشق به تاب و تبم

ذکر غریب الغربا بر لبم

وای بر آن کس که رضا ندارد

شه نبود آنکه گدا ندارد

گدا منم شاه تویی یا رضا

اجر زیارت همه با رضا

به عشق تو پرورده دایه ام

شاه خراسان به تو همسایه ام 

  

آنانکه در جوار رضا آرمیده اند

                                           کفران نعمت است بهشت آرزو کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:30  توسط tookashakiba  | 

 

چشمان منتظر خود را به آبی بیکران آسمان دوختم :

در آسمان به دنبال ستاره اقبال خود می گشتم تا شاید نور خود را بر پیشانی ام بتاباند ......

اما هر چه نگاهم را به دور دست های آسمان خیره کردم اثری از ستاره خود ندیدم .....

ستاره کوچکی که وسعت آن به اندازه دلم باشد .... دریغ از یک ستاره ......

حتی یک ستاره که برایم چشمک بزند ........ یک ستاره که در شب تار و تیره تنهایی ام

سو سو بزند ...

اما ... چرا !

آری من تو را داشتم که هر گاه دستهای سرد و بی روح خود را ملتمسانه به سویت دراز

میکردم آنها را دردست های گرم خود می فشردی و مرا در آغوش پاک و معصومانه خود

 می گرفتی .

آری نازنینم ...

من تو را داشتم تو که هیچ گاه محبت های آسمانی خود را از من دریغ نداشتی .

               

بارون میاد و میکشه دستی رو این پنجره ها

اما تو هیچ وقت نمی یای دستی به این سر بکشی

 بارون میاد و میشینه لختی کنار پنجره

اما تو هیچ وقت نمی خوای اینجا کنارم بشینی

بارون غبار و میشوره از تن سرد پنجره

پر از غبار تن من اما تو نیستی ببینی

بارون میاد و می گیره تنهایی رو از پنجره

تو رفتی تا تنهایی رو از بت سنگی بگیری

بارون میاد و می ریزه غصه هاشو رو پنجره

 منم دلم می خواد بیای رو شونه هام اشک بریزی

بارون یه قلب صاف دیده زیر همه پنجره ها

اما دریغ از دل من هیچ وقت اونو تو ندیدی

بارون میاد فصل خزون به دیدن پنجره ها

خزون می مونم همیشه اگر تو بارون میشدی

    

بس بود هر آنچه کردی با دل من

در دامن این تیره شب مرده پرست

با فقر سیاه طفل سر مایه مست

قلب نفس بیکستان کشت شکست  !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 16:23  توسط tookashakiba  | 

 (( رسول اکرم (  ص  ) :

سالت الله ان یجعل حساب امتی الی لئلا تفتضح عندالامم  فاوحی الله عز و جل الی یا

محمد بل انا احاسبهم فان کان منهم ذله سترتها عنک لئلا تفتضح عندک .

از خداوند خواستم که حساب امت مرا به من واگذارد تا پیش امتهای دیگر رسوا نشوند .

خدای عزیز و بلند مرتبه به من وحی کرد :

ای محمد من خودم حسابشان را رسیدگی می کنم و اگر گناهی از آنها سر زده پوشیده

می دارم که حتی پیش تو نیز رسوا نشوند ))

       

این سجده ها لبالب چرت و کسالت است

این قلب های رفته حرا بی رسالت است

در حج غفلت است دوباره طوافشان

یوسف نمیخرند برای کلافشان

امشب حروف طبل بسی جنگ می زنند

پیشانی سکوت تو را سنگ می زنند

جان علی چقدر ز اسلام خوانده ای ؟

در شقشقیه خطبه همام خوانده ای ؟

کو داستان دست عقیل آهن علی ؟

آن خطبه های کامل مردافکن علی

معیار شیعگی مگر این حج و روزه است ؟

آب زلال منحصرا بین کوزه است ؟

شیعه زلال می شود و گل نمی شود

مصداق اکل مال به باطل نمی شود

دلها مگر نه مهبط فیض است ای رفیق ؟

دنیا مگر نه کهنه حیض است ای رفیق ؟

گاهی عوام در دل شب رعد می شوند

برخی خواص هم عمر سعد می شوند

اف بر دروغهای دکان دار شهرمان

تزویر روزه های ربا خوارشهرمان

اف بر عیش و نوش پران خدانما

آن نان به نرخ روزه خوران خدانما

اف بر نشستگان به ظاهر شتاب کن

آن زاهدان ماه خدا را خراب کن

اف بر برادران که به یوسف ستمگرند

این ها به زعم خود پسران پیغمبرند !!

یعقوب ! ما برادر یوسف نمی شویم

گرگیم و هیچ منقلب از اف نمی شویم !

اصلا به ما چه مهدی زهرا نیامده !!

یا هیچ کس به یاری مولا نیامده !!

اصلا به ما چه چشم یتیمانمان گریست

چیزی به سفره های فقیران شهر نیست

اصلا به ما چه زاهد شب نیست چون علی

کیسه به دوش نان و رطب نیست چون علی

ما حرف مفت میزنیم اینجا کسی که نیست

اصلا خدا و پیغمبر و روز حساب چیست ؟

همسایه ها گرسنه بخوابند ما پریم

ما گوشت های شبهه به افطار می خوریم

حالا بگو که روزه خود را نخورده ایم ؟

ما آبروی ماه خدا را نبرده ایم ؟

باور نکردی آنکه علی کشت زاهد است ؟

مولا اسیر فتنه یک مشت زاهد است

ما عاشقان بورس به شاخص نمی رسیم

در کربلا به تربت خالص نمیرسیم

باید که بر صحیفه سجادیه گریست !

وقتی زمانه پیرو نهج البلاغه نیست

از کوله های کهنه غذا در می آوریم

خب راستش ادای تو را در می آوریم

در روزگار سرد و کسل کنج عافیت

شمشیر از غلاف خدا در می آوریم

ما بی نماز ترین ها سر نماز

خود را به شکل مرد گدا در می آوریم

انگشتر عقیق تو را در می آوریم

 اشک تو را اگر چه جدا در می آوریم

این شور و عشق و شعر و شعاری که بین ماست

 از بی بهانگی ست ادا در می آوریم

در بین خطبه های تو شمشیر می کشیم

در موسم جهاد عصا در می آوریم

گیسو به خون خضابی محراب عدل و داد

ما نیز کیسه های حنا در می آوریم

کشکول و نام و تیغ تو در قهوه خانه

در خلسه ها دلی ز عزا در می آوریم

با ذکر یا علی مددی دست می دهیم

دستی که سرد پیش برادر می آوریم

صبر و سکوت تو مولا شکستنی ست

   

می گفت : ستاره خفت بر می گردم

                 وقتی که سحر شکفت بر می گردم

                                         سر تا سر خاک و افلاک را باید گشت

                                                                  دنبال کسی که گفت : بر می گردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:13  توسط tookashakiba  | 

 

JavaScript Codes JavaScript Codes